راستش تيمت از تيم ما باخته بود و تو آخر سر ميگفتي كه من تازه آمدهام بيرون و تمرين ندارم؛ بذار يه ماه ديگه ببين چيكارتون ميكنم و من ميگم، علي جان، عزيز من، باختيد ديگه؛ چرا بهونه مياريد. البته توي خوابم، حريفم از تيمت رو، توي وقت اضافه با خوششانسي برده بودم.
بعد خواب ديدم كه با هم رفتيم خيام و من ميگم بريم وزرا يه بستني بزنيم و تو ميگي، بريم آذربايجان حالش بيشتره. بعد تو دوستت رو اونجا ميبيني و بهش ميگي، اين دوست ما عاشق بستينه اومديم يه بستني بخوريم.
بعدش با هم بحث ميكنيم درباره چپ و راست و ماركس و... و به نتيجه روشني نميرسيم.
بعد من از خواب بيدار شدم و ديدم كه همخونهايم داره خروپف ميكنه و من يكم اشك اومده گوشه چشمم. بعد دوباره خوابيدم.
علي كانطوري دلم برايت تنگ شده. منتظر آزاديات هستم.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط مهران فرجی
|