لحظهی تحویل سال پارسال به سالی که در پیش دارم زیاد فکر نکردم؛ اما آخرهای سال، وقتی که جلوی آیینه موهام رو بالا زدم و رگههای سفید مو رو دیدم، خیلی به سالی که گذست فکر کردم. سال سختی بود. با خودم فکر کردم که هر تار سفید موی من یک اتفاق تلخ برام بود و هرکدوم یک تجربه. تجربههای تلخی که باید از اونها درس بگیرم. پارسال با تمام سختیهاش خیلی زود گذشت و به این نتیجه رسیدم که این قافله عمر واقعا که عجب می گذرد.
من پارسال به خدا ایمان آوردم. من پارسال عاشق شدم.
زمین خوردم.
و دیدم که خدا با «آنها که چه کارها که نکردند»، «چه کارها که نکرد»...
عصر سیزدهبهدره و دلم گرفته. همیشه عصر سیزدهبهدر حس عجیبی به آدم دست میده. شاید به خاطر اینکه بعد از چند روز استراحت و راحتی، دوباره زندگی روزمره با تمام درگیریهاش شروع میشه و آدم بدون اینکه به این موضوع فکر کنه ناخودآگاه دلش میگیره. نمیدو نم شاید امسال موهام بيشتر سفید بشن! به هر حال باید امیدوار بود.
