هوا سرد بود
يخبندان بود و سوز سختي استخوانها را ميلرزاند
برف آمده بود و زمين يخ زده بود.
خانهاي قديمي در خيابان منتظري قزوين.
درِ كوچك خانه كه باز ميشد، چند پله به سمت پايين بود و بعد هم حياط. بابا يخ پلهها را شكسته بود
همه شيرهاي آب جز يكي كه به زور گرم نگهش داشته بودند، يخ زده بود
مادر آمد...
با بابا.
از لاي چند پتو، چشمهايم به بيرون بود و دنيا را نگاه ميكردم.
اين را برادرم ميگويد.
25 سال پيش بود... ششم بهمنماه 1361
25 سال از آن روز سرد ميگذرد.
امروز هم سردم است...
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:57  توسط مهران فرجی
|
