دست و پا زدنش را مي ديدم.
چشمهايش را گويي به چشم من دوخته بود. تمام تقلايش را براي زنده ماندن ميكرد.
دستش را به ديوارها ميزد اما بيفايده بود. گويي او محكوم به مرگ در آب بود.
نگاهش ميكردم؛ نگاهم ميكرد...
زير آب رفت و دوباره بالا آمد.
نفسهاي آخر را ميكشيد. ميدانست كه ميميرد اما باز تقلا ميكرد.
بار ديگر زير آب رفت؛ فكر ميكردم كه ديگر روي آب نيايد، اما باز هم خودش را بالا كشيد.
و من آب را بستم.
ديگر فشار آب رويش نبود. خودش را بالا كشيد و از ديواره مستراح لنگان لنگان بيرون آمد.
نگاهش كردم. و به او گفتم: تو پيروز شدي سوسك...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:26  توسط مهران فرجی
|
