از صبح تا شب مثل تراکتور کار می کنیم و.آخرش هم هیچ.
هر چه فکر می کنم و حساب کتاب، می بینم با این درآمد و این وضعیت موجود تا ۵۰ سال دیگر هم اگه کار کنم فقط می تونم یه زندگی داشته باشم که گرسنه نمونم و برای همین هم خدا را شکر کنم.
از صبح کله صحر تا بوق شب کار می کنیم و تازه دنبال این هستیم که اگه یه جایی یه کاری بود رو هوا بزنیم و هیچ پیشنهادی رو رد نکنیم.
نه فهمیدیم زندگی یعنی چی و نه جوونیو بدتر اینکه هیچ امیدی به زندگی راحت نمی شه داشت.
یادمه سرباز که بودیم بالا خدمتها که چند وقتی به پایان خدمتشون مونده بود میگفتن: نبود ۳ ماه دیگر... نبود ۲ ماه دیگر...
حالا ما باید بگیم نبود چند ماه دیگر؟ یا چند سال دیگر؟
زندگی در این مملکت واقعا سختتر از هر کار دیگه ایه و این بدتر که از نزدیک درد مردم رو ببینی.
خدایا! نبود چند سال دیگر؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط مهران فرجی
|
