جاده یاد روزهای تلخ میاندازدم. هرچند تلخی آن روزها هم جوری شیرینی داشتند. یک نوستالوژی که نمیدانم تلخ است یا شیرین. روزهایی که بزرگترین آرزو رفتن به خانه بود. جاده، وقت جدایی تلخ بود. سرد بود و ریزههای برف انگار ریزههای سنگ بودند بر سر ما. و من باید میرفتم. جاده وقتی کنار جاده میایستادم و رفتن آدمها را میدیدم هم تلخ بود. همه میرفتند و من باید میماندم.
جاده وقتی برمیگشتم جور دیگری بود. انگار فراموش میکردم که باید باز هم برگردم. وقتی داستان جاده تمام شد، فهمیدم که چه کودکانه در انتظار پایان داستان جاده بودهام. که آن بزرگراهی که باید واردش شوم بسی سهمگینتر است.
میگویند ننویس، میگویند حرف نزن، میگویند خفه شو...
مگر میتوانم؟! من به امید این روزها جادهها را پشت سر گذاشتهام. جادههای طولانی، جادههای سرد و استخوان سوز...
مگر میشود؟! پس اگر قرار است اینگونه باشد، چه بهتر که اینجا نباشم. چه بهتر که جادههایی که ماهها و بارها از آن گذشتهام را دیگر نبینم و تنها خاطرهای از آنها در ذهنم بماند. چه بهتر که اینجا را رها کنم با همه بدیها و خوبیهایش.
نمي دانم كسي آن دورها انتظار ما را ميكشد...؟