قلبت پر از اندوه است
آسمانهاي تو آبي رنگي گرمايش را از دست داده است
زير آسماني بيرنگ و بيجلا زندگي ميكني
بر زمين تو، باران، چهره عشقهايت را پر آبله ميكند
پرتدگانت همه مردهاند
در صحرايي بيسايه و بيپرنده زندگي ميكني
آنجا كه هر گياه در انتظار سرود مرغي خاكستر ميشود.
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
خدايان همه آسمانهايت
بر خاك افتادهاند
چون كودكي
بيپناه و تنها ماندهاي
از وحشت ميخندي
و غروري كودن از گريستن پرهيزت ميدهد.
اين است انساني كه از خود ساختهاي
از انساني كه من دوستش ميداشتم
از انساني كه من دوستش ميدارم.
دوشادوش زندگي
در همه نبردها جنگيده بودي
نفرين خدايان در تو كارگر نبود
واكنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهايي
به زانو در ميآوري.
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است.
ميترسي_ به تو بگويم_تو از زندگي ميترسي
از مرگ بيش از زندگي
از عشق بيش از هر دو ميترسي.
به تاريكي نگاه ميكني
از وحشت ميلرزي
و مرا در كنار خود
از ياد
ميبري.
.................
از احمد شاملو،
براي او
