تبليغاتX
روز نو

روز نو

یه خبر خوب؛یه خبر بد...

خابان مولوی؛ کوچه در کوچه و در پس هر کوچه، کوچه ای دیگر.  يک  خان؛ خانه ای متروکه و يک درخت خشکيده در وسطش.

در حياط هیچ کس نيست اما در  اتاق های ويران شده بلوايی به پاست. يکی در گوشه اتاق افتاده؛ او مرده؟!

ديگری کنار جسد سرنگ را به پايش تزريق می کند. آن يکی سرش را ديوانه وار تکان می دهد.

اينجا کجاست...؟  

 از آن اتاق بوی غريبی می آید. چند نفر آنجا دور هم جمعند. هيچ کدام متوجه حضور يک غريبه نمی شوند.

يکی م خندد... یکی گریه می کند...

آدم های اينجا با مردم بيرون فرق می کنند. اينجا گويي دنيای ديگری است.

او ديگر کیست؟ او شبيه به آدم های بيرون است.

تو اينجا چه می کنی؟!

جواب نمی دهد.

گفتم اينجا چه کار می کنی؟ًً

ًُْآمده ام برای موادٌُ

بیست و دو ـسه سال بيشتر ندارد.

می گويد، پنج سال است که معتاد شده و حالا هرويين تزريق می کند؛ می گويد، دانشگاهش را به خاطر اعتيادش ترک کرده؛ می گويد، مادرش از غم او دق کرده.

می گويد، نفس های آخر عمرش را می کشد؛ می گويد...

.............................................................................

در ضمن، دوستان! فکر می کنم که بيشتر همکاران بدانند که در جريان اجرای طرح جمع آوری معتادان،

سرنگ تزريق معتادها که روی زمين خرابه ها افتاده بود به پای  دوستمان، خبرنگار حوادث ايسنا، رفت.

همکارهای عزيز بد نيست که حالی از همکارتان بپرسيد.

 اون الان دوره آزمايش رو برای بررسی احتمال ابتلا به ايدز و هپاتيت سپری می کنه؛ هر چند که احتمال ابتلاش به اين بيماری ها خيلی پایینه اما بايد آزمايش بشه و داروهای پيشگيری رو مصرف کنه. داروهايی که باعث شده حالش به شدت بد بشه و نتونه سر کار بياد.

از چند خبرنگار که همه رو در اين موضوع روسفيد کردن تشکر می کنم اما متاسفم که هيچ گزارشی در مورد اين حادثه روی سايت ایسنا نرفت به طوری که حتی نیروی انتظامی هم از مو ضوع تعجب کرد.

نم دونم چه سیاستی  بود. با وجود علاقه زيادم به ايسنا، اما با اين اتفاقات آدم  از کار دلسرد می شه. وقتی که حمايت خودشونو  از خبرنگار تنها در دادن هزينه های درمان و آزمايش می دونند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:17  توسط مهران فرجی  |