تبليغاتX
روز نو

روز نو

یه خبر خوب؛یه خبر بد...

              افشاگري

       آيا شما با برخورد با گسترش فساد و بي بندو باري موافقيد؟

پاسخ شما به اين پرسش چيست؟ كمي بيشتر به سوال فكر كنيد.

اين سوالي است كه از پرسش شوندگان نظرسنجي طرح مبارزه با بدحجابي پرسيده شده.

چه كسي به اين سوال جواب منفي مي دهد يا بهتر بگويم مي تواند بدهد؟

 نظرسنجي اي كه بر اساس آن و اعلام رييس پليس پايتخت ۹۳ درصد مردم تهران با آن موافق بودند و اعلام شد كه ۹۳ درصد مردم با طرح برخورد با بدحجابي موافقند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط مهران فرجی  | 

اپيزود اول؛

۱۸/۱/۱۳۸۱؛بيرجند،پادگان آموزشي{  }آخرين روز آموزش سربازان و روز تقسيم.

(اسامي كه مي‌خونم سوار اتوبوس تهران شن)

هر كس اسمش خوانده مي‌شود از خوشحالي تا اتوبوس پر مي‌كشد.

(بقيه منتظر....كلاتو بذار سرت حيوون)

ليست بعدي در دست گروهبان است. ساكها در دست و كلاه ها بر سر،مثل بچه هايي كه تازه وارد مدرسه شده اند با هم پچ پچ مي‌كنند.گروهبان: (مگه نمي‌گم خفه، حيوونهای....)

اين تكيه كلام اواست؛از به كار بردن اين واژه لذت مي‌برد؛(حيوون)!

بيشتر ليستها خوانده شد؛ زنجان، ابهر، سمنان... اما هنوز يك ليست در دست گروهبان است و نزديك به۳۰ سرباز كه گويي اين ليست حكم اعدام آنهاست، در گرماي سوزناك شرق ، عرق سرد مي‌ريزند.

سايه بلند گروهبان با صداي قدمهايش در سكوت غروب، هم‌آهنگ شده و دلگير ترين لحظه زندگي سربازان انتظار را رقم زده است.

(اسامي را نمي‌خوانم هر كه باقي مانده فردا راس ساعت ۶ صبح خودش را به هنگ مرزي زابل معرفي كند...)

اپيزود دوم؛

۱۸/۱/۱۳۸۵؛ پارچه سياه بر سر در خانه اي قديمي در زنجان، پوسيده و ريش ريش آويزان است.

 اينجا خانه محمد قصاب است. يكي از ۳۰ سر بازي كه راس ساعت ۶ صبح نوزدهم فروردين ماه هشتاد ويك خود را به هنگ مرزي زابل معرفي كرد.

چند ماه بعد از آن‌روز، جنازه او بدون هيچ تشريفاتي به زنجان فرستاده شده بود.

 از سربازان مرز خبري داريد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:41  توسط مهران فرجی  | 

مهدی ابراهیمی هم رفت و من موندم و....!

 تو مدتی که با مهدی ابراهیمی برای صفحات حوادث هفته نامه نیروی انتظامی(امین جامعه) کار می کردم چیزایی ازش یاد گرفتم که اینو به خودشم گفتم.

 خیلی حیف شد.  درست یه هفته بعد از اینکه از ایران رفت بش گفتن که امین  نیاد. حالا منم و چند تا آدم... که چیزی جز ادعا برای ارائه ندارن.

 اولین هفته بدون مهدی به سختی گذشت هم به خاطر اینکه دست تنها شدم و سه صفحه رو به سختی تا ساعت ۹ شب موندم و بستم؛ هم برای اینکه جاش خیلی خالی بود. به هر حال قدر آدمهای حرفه ای رو  فقط حرفه ای ها می دونن.(خیلی تحویلش گرفتما)! 

در ضمن در خصوص اولین پست وبلاگم(برید پایین) باید بگم، نشد. آقاجون نشد دیگه می گید چه کنم؟ می خواستم از سرویس حوادث خارج شم و برای کسب تجربه به یه سرویس دیگه برم که با وجود همه اصرارها و نامه نگاری هایی که به مدیر گروه اجتماعی(سردبیر حوادث) کردم موافقت نکرده یعنی خودمونیم اصلا محل نذاشت.

 از این رو به اطلاع تمامی دوستان ، آشنایان، کسبه ، اصناف ، بازاریان و خبرنگاران محترم حوزه حوادث به خصوص در ایسنا! می رسانم که تا اطلاع ثانوی مجبور به دیدن چهره دل انگیز من هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:49  توسط مهران فرجی  |