اپيزود اول؛
۱۸/۱/۱۳۸۱؛بيرجند،پادگان آموزشي{ }آخرين روز آموزش سربازان و روز تقسيم.
(اسامي كه ميخونم سوار اتوبوس تهران شن)
هر كس اسمش خوانده ميشود از خوشحالي تا اتوبوس پر ميكشد.
(بقيه منتظر....كلاتو بذار سرت حيوون)
ليست بعدي در دست گروهبان است. ساكها در دست و كلاه ها بر سر،مثل بچه هايي كه تازه وارد مدرسه شده اند با هم پچ پچ ميكنند.گروهبان: (مگه نميگم خفه، حيوونهای....)
اين تكيه كلام اواست؛از به كار بردن اين واژه لذت ميبرد؛(حيوون)!
بيشتر ليستها خوانده شد؛ زنجان، ابهر، سمنان... اما هنوز يك ليست در دست گروهبان است و نزديك به۳۰ سرباز كه گويي اين ليست حكم اعدام آنهاست، در گرماي سوزناك شرق ، عرق سرد ميريزند.
سايه بلند گروهبان با صداي قدمهايش در سكوت غروب، همآهنگ شده و دلگير ترين لحظه زندگي سربازان انتظار را رقم زده است.
(اسامي را نميخوانم هر كه باقي مانده فردا راس ساعت ۶ صبح خودش را به هنگ مرزي زابل معرفي كند...)
اپيزود دوم؛
۱۸/۱/۱۳۸۵؛ پارچه سياه بر سر در خانه اي قديمي در زنجان، پوسيده و ريش ريش آويزان است.
اينجا خانه محمد قصاب است. يكي از ۳۰ سر بازي كه راس ساعت ۶ صبح نوزدهم فروردين ماه هشتاد ويك خود را به هنگ مرزي زابل معرفي كرد.
چند ماه بعد از آنروز، جنازه او بدون هيچ تشريفاتي به زنجان فرستاده شده بود.
از سربازان مرز خبري داريد؟